رویای شیرین
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
خانم جان! فکرش را بکن. بعد از یه صبح سخت، که مشغول کار بوده ایم. بیایم خانه. پیژامه سفید ابی راه راه ام را بپوشم، شبیه پیرمرد های ۶۰ ساله شوم. توهم دامن گل گلی خوش رنگت را بپوشی. تخته را بیاوری. سر شا
قصه غم
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
خوب میدونستم.خوب میدونستم که از همون لحظه اول،من و اون مال هم نبودیم.ما مال دوتا دنیای متفاوت بودیم.لباس هامون.کارامون.جاهایی که میرفتیم.علایقمون.ولی باز ادامه دادیم.هیچ دلیلی منطقی براش وجود نداشت.ام
ای عشق
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
ای عشق! نفهمیدیم که یاری،یا که بر دوشمان باری.عاشق پیشه تو، نقش اول جنون است.بیخیال تو،نقش اول خون است.عجبا!که تورا هاشا گران عاشقی، بیش است.و بر زبان آوران ،دروغ.ای عشق!هم دردی،هم درمان.هم زلفی،هم پیمان.هم نوریهم ارغوان.خودت بگو ای عشقچیستی؟چیستی که مجنونت بیتاب،و لیلیت بی خیال.#امیر_حسنوند
شاهدخت سرشتم
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
بینام و بیدل تراز هر بینام و نشانی بودمبیخیال و بی عشق تراز هر بیمار و بینایی بودم.تا که نور نامت،تابید به درگاه قلبم.و من سفیر عشق شدم.بی مهاباد از هرکس و هرچیزنامت را به تمامی جهانیان،به عنوان حضرت عشق، سرودم.آری.به راستی که،من قصه گوی عشقمو تو شاهدخت سرشتم.#امیر حسنوند
اصلا بیخیال صبح و شب،تاحالا تو شهر غریب دلتنگش شدی؟
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
یه روزی بدجوری دلم برات تنگ شده بود.سرگردون بودم و گُنگ.نمیدونستم چیکار کنم.انقدر سیگار کشیده بودم که نفسام دیگه بالا نمیومدن.لباسامو پوشیدم.همون لباس هایی که تو دوسشون داشتی.موهام رو همونطور شونه کرد
تراژدی
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 2:36
غمگینانه تراژدی زندگیم، چیزی جز،"منِ بی او" نبود.#امیر_حسنوند